هیچکسی نبرده ره به خلوت ضمیرم
عاجزم من از بیان اگرچه ناگزیرم
هر کسی با دید خود از عشق من سخن گفت
غافل از احساس من احساسشو بمن گفت
منم که در حقیقت مطرح نبودم هیچوقت
اگر چه رفتم از بین لب نگشودم هیچوقت
نه طرفی بردم از دنیا نه طرفی بردم از عشق
همی سرخوردم از دنیا همی سر خوردم از عشق
گواهی میکند گریه یقین حرف منرا
بسختی میکشم با خود شکسته های تنرا
بسختی میکشم با خود شکسته های تنرا
منم که در حقیقت مطرح نبودم هیچوقت
اگر چه رفتم از بین لب نگشودم هیچوقت
حال دست زمونه منو تاراج کرده
حالا تنهایی و درد منو اماج کرده
حالا تنهایی و درد منو اماج کرده
منم که در حقیقت مطرح نبودم هیچوقت
اگر چه رفتم از بین لب نگشودم هیچوقت
لب نگشودم هیچوقت

/ 0 نظر / 5 بازدید