آرزو کردم که با من مهربان باشی ولی ديدم نشد

 آرزو کردم که در آور چشمانت خراباتی شوم اما نشد

 آرزو کردم نباشی دور از من يک زمان رفتی و اين آرزويم هم برآورده نشد

 آرزو کردم نباشد بين ما فاصله حتی يک نفس

 بودن ديوار سنگی بين ما هم کم نشد

 آرزو کردم که چشمانت نباشد دور از من يک نگاه

 چشم بستی و نگاهم رو به تو بينا نشد

 آرزو کردم که گاهی دست در دستم دهی

 بشکند اين دست سردم لايق دستان گرم تو نشد

 آرزو کردم که يک بار از دلت گويی سخن

 وای بر اين دل سنگت که دگر گويا نشد

 آرزو کردم که يکبار بر زبان آری ز عشق

 وای بر من٬ مُردم و اين آرزويم هم بر آورده نشد

 آرزو دارم نباشم نا اميد ٫ گر چه باشم از تو دور ای نا سپاس

/ 0 نظر / 4 بازدید