نشد یک لحظه از یادت جدا دل

نشد یک لحظه از یادت جدا دل

زهی‌ دل آفرین دل مرحبا دل مرحبا دل

زدستش یکدم آسایش ندارم نمیدانم چه باید کرد با دل

هزاران بار منع اش کردم از عشق مگر برگشت از کار خطا دل

ز چشمانت مرا دل مبتلا کرد فنا کرد دل مصیبت دل بالا دل

از این دلدادگی‌ منع بستن خدایا زدستش تا بکی‌ گویم خدا دل

به تاری گردنش را بسته زلفت فقیرو اجزو بیدست و پا دل

بشود خاکو ز کویت برنخیزد

زهی‌ ثابت قدم دل باوفا دل

/ 0 نظر / 3 بازدید